چیزی شبیه سفرنامه

خرید بک لینک

شبیه پاکستانیها شدیم زمانیکه قرار شد به زیارت مرقد امام هشتم مشرف شویم.از رختخواب و چند دست لباس زیرورو گرفته تا هاون و قوری و کتری و قابلمه مسی و زودپز،کشک و گیاهان دارویی و چایی خشک و فلاسک چای و نان خشک و پوست ماست،همه، لوازم سفر بود.چه زجری میکشید شاگرد شوفری که مجبور بود تمام این وسایل زایران را بر روی طاق اتوبوس جای دهد.تنها تفاوتمان با شهروندان همسایه شرقی ایران این بود که آنها خودشان هم بر طاق اتوبوس سوار میشدند و هنوز هم میشوند اما ما دیگر از این نعمت!محروم بودیم.انگار مرکز ولایت خراسان ایران قحطی زده بود که این همه اسباب زحمت و مشقت را به همراه خود میبردند.ان هم وسایلی که در خانه مان سالی یکبار هم به کار نمی آمد.

پنج سالم تمام نبود که در مهرماهی اولین سفر طولانی عمرم را تجربه میکردم.کودکی در نهایت شیطنت که کمتر پدر و مادری آرزو میکند به این بلا مبتلا شود.پس از گونه بوسی و التماس دعای بدرقه کنندگان که چندین برابر زایران بود اتوبوس سوپر دولوکس از گاراژ نادری واقع در چهار راه صاحب الزمان(ع) حرکت کرد.این اتوبوس راننده ای داشت به غایت بداخلاق و بی احتیاط که گویا نذر داشت حداقل سالی یکبار اتوبوسش را به همراه مسافران به ته دره بفرستد.وی که از قضا از دوستان قدیم پدر بود،قدری رابطه اش با ما بهتر بود و اجازه داد که من بر روی بوفه اتوبوس استراحت کنم.لطفی که با مذمت فراوانی که از او میشد و ظاهر خشنی که داشت ،مغایر بود.برای من که عادت کرده بودم که هر وقت شیر آب را باز میکنم آب گوارا بنوشم،نوشیدن آب شور و تلخ فروشگاه بین راهی سبزوار واقعا ناراحت کننده و عجیب بود.آب بود ولی قابل خوردن نبود.

بر خلاف این سالها که سوئیت اپارتمانها و هتل های مختلف پذیرای زایران آستان قدس اند.چند دهه قبل این خانه های چند اطاقه مشرف به یک حیاط مرکزی بود که چندین خانواده را در خود جای میداد.خانه هایی که یک یا چند دستشویی تنها امکانات رفاهی اش بود و یک گلیم مندرس کف اطاق که عمرش از خانه موصوف بیشتر بود.اولین تشرف من به حرم مطهر بدون حاشیه نبود.مشغول بازی با بچه های دیگر در حیاط بودم که خانواده به طرف حرم رفته بودند.پس از مدتی من هم راهی شدم.یکی دو کوچه ای که از خانه دور شدم تازه فهمیدم که نه میدانم کجا میخواهم بروم و نه مسیر بازگشت را بلدم. در کمال بیخیالی کنار کوچه ایستادم.آن پیرزن مشهدی که بر آستانه منزلش نشسته بود و بی درنگ متوجه غریبی من شد، توصیه کرد که نزد او بمانم تا خانواده ام به دنبالم بیایند تا سالها برایم بهترین انسان روزگار بود.ساعتی طول کشید که ابتدا پدر با چهره ای خندان و بعد مادر با حالت اضطراب رسیدند.دست نوازش پدر و کتک مختصر مادر هر دو دلچسب بود برای من.هنوز تصویر سربازانی که در ورودیهای حرم و در سنگرهای شنی نگهبانی میدادند به خاطردارم.روزگار جنگ بود ودیدن تفنگ و گلوله و سنگر برایمان عادی بود. به اصرار پدر از سرو کول بقیه بالا رفتم تا اولین عتبه بوسی عمرم را تجربه کرده باشم.تجربه ای که هر چند صدها بار بعد از ان تکرار شده اما لذت ان بوسه خلاف ضوابط برایم هیچوقت تکرار نشد.

مدارا...

ما را در سایت مدارا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 13:32

صفحه بندی