1.به قول رندی نه سنم به خاکریز جبهه قد میدهد که ازجنگ خاطرات قشنگ بنویسم،نه آنقدر دانش آموزم که به پرسش مهر آقای رئیس جمهور پاسخ بدهم.برای نسل من زنگ جنگ و زنگ مهر را با هم مینواختند.ما در جنگ به دنیا آمدیم .درجنگ بزرگ شدیم و در جنگ به مدرسه رفتیم .در روزگار جنگ، ما هفته دفاع مقدس نداشتیم.همه نه ماه تحصیلی مان دفاع مقدس بود. سه ماه تعطیلی مان هم دفاع مقدس بود.سال نو در جبهه تحویل میشد.فرقی نمیکرد ازاهوازتا ارتفاعات بازی دراز،سربازان و فرماندهان مدافع خاک ایران و آیین، این سنت کهن ایرانی را گرامی میداشتند. درصبحگاه مدرسه بعد از قرآن و مناجات با صدایی رسا مرگ و نفرین می فرستادیم به قدرتمندان عالم :آمریکا و انگلیس،شوروی و اسرائیل.گاهی اوقات علیه فرانسه هم شعار میدادیم.این هم ازاقبال ما بود که کشور مدعی آزادی و حقوق بشر با حیوان پلیدی مانند صدام قرارداد امضا میکرد و به او هواپیما و خلبان اجاره!میداد تا بتواند تعداد بیشتری ازهموطنان مظلوم ما را به خاک و خون بکشد.ما در تاریخ دویست ساله معاصرمان هیچ وقت بشر به حساب نیامدیم تا از حقوق آن هم بهره مند شویم.میگویند درپاریس و دیگر شهرهای غربی اگر اتومبیلی مثلا سگی را زیر بگیرد از یک طرف آمبولانس می آید از طرف دیگر خانم های رهگذرمتاثرشده و به گریه می افتند.آنوقت نوبت به ما که میرسد آسمان میتپد!شیر خشک کودکانمان هم تحریم میشود.استدلال میکنند که این کودکان رشد میکنند وممکن است در آینده با ما بجنگند پس همان بهتر که بزرگ نشوند!اما فروش فناوری تولید بمب شیمیایی به صدام بی ایراد بود.بگذریم،تابوده چنین بوده.رادیو هم نشین همیشگی ایرانیان بود.درهنگام حملات هوایی و موشکی، ما باید�توجه،توجه�میکردیم به �صدایی که هم اکنون میشندیم� و معنا و مفهوم آن این بود که �حمله هوایی انجام خواهد شد.�اگر مدرسه بودیم آقای ناظم دوست داشتنی ما به سرعت به کلاس ها مراجعه و خبر رادیو را اعلام میکرد.آنوقت آقای معلم که هر چه بیشترسعی میکرد نگرانی اش را پنهان کند کمتر موفق میشد،بر روی صندلی وپشت میز فلزی کوچکش می نشست،دستهایش را بر روی صورتش میگذاشت ودر سکوتی عمیق فرو میرفت.شاید به زنان،مردان و کودکانی می اندیشید که در همان لحظات توسط موشکها و جنگنده های بعثی به خاک و خون کشیده میشدند.دقایقی بعد با اعلام وضعیت سفید شرایط درس و مدرسه عادی میشد.در موقع اعلان خطر ما هیچوقت به پناهگاه نرفتیم،چون نه خانه و مدرسه مان پناهگاه داشت و نه هیچوقت به شهر ما حمله ای شد.در مدرسه ما همه بخاری ها نفتی چکه ای بود.از همان بخاری هایی که کلاس درس دانش آموزان شین آبادی را به آتش کشید.چه لباس های نویی که ازما سوزاند وچه دلهره ها که در دل کوچک آن روزهایمان ایجاد کرد.این وسیله گرمایشی یک خاصیت دیگر هم داشت و آن پخت گچ تحریر بود بدین صورت که گچ نامرغوب را بر روی در بخاری روشن میگذاشتیم تا مقداری نرم شده و بتوانیم با آن بر روی تخته ای که به آن تخته سیاه میگفتیم ،بنویسیم.یاد گرفته بودیم با تعطیلی مدرسه و رسیدن به خانه مشق شبمان را در روشنایی روز بنویسیم.چون احتمال خاموشی چه به دلیل حملات دشمن چه به خاطر کمبود برق وجود داشت.آن روزها ما سبد کالا و یارانه نقدی و سبد معیشتی و...نداشتیم،�ستاد بسیج اقتصادی کشور کوپن شماره ...مرحله چندم توزیع کالاهای اساسی� را اعلام میکرد.آنوقت جماعت زنبیل به دست راهی مغازه های توزیع کننده میشدند.یک روز صف نفت،فردایش صف روغن نباتی از نوع جامد پالم دار،روز دیگرصف مرغ و تخم مرغ و پنیرو...این تنها جنگی بود که ما طی آن یک قحطی گسترده و یک نسل کشی را شاهدش نبودیم.هر چند آن روزها هم فساد هایی اتفاق افتاده بود که خبرش سالها بعد به گوش عوامی که ما باشیم می رسید.در حالی که تنها شصت سال قبل از آن در جریان جنگ جهانی اول بیش از یک پنجم مردم ایران به خاطر قحطی و گرسنگی ازبین رفتند.ولی اینبارآنقدرآدم های دانشمند و کار بلد داشتیم که میتوانستند برای حداقل های زندگیمان تدبیر کنند.سهمیه های در نظر گرفته شده به نحوی بود که کف نیازهای یک انسان را تامین کند.تجربه ای که تحسین جهانیان را برانگیخت.رشد اقتصادی مان در بعضی از سالها مثبت و در بعضی دیگر منفی بود.درست است که بنزین سهمیه ای حتی برای تاکسی ها کم بود،ولی بخاری مدرسه و خانه مان هیچگاه بی نفت نماند.روزگار جنگ گذشت با همه خنده ها و گریه ها،خوشی ها و ناخوشی ها.با انبوه شهدایی که افتخار هر شهر و محله و کوچه شدند.با دلهای داغدار مادران شهداء والبته امیدی که مانده بود..دیکتاتور بغداد چندی بعد کشور کویت را دو ساعته اشغال کرد.یادمان آمد مدافعان خرمشهر اورا سی و چهار روز پشت دروازه های شهر زمینگیر کرده بودند.یازده سال پس ازحمله صدام به کویت و اشغال این کشوربرای بار دوم ائتلافی بزرگ برای سرنگونی صدام تشکیل شد تا جهان عظمت قدرت غرب را در لشگرکشی اش ببیند.باز یادمان آمد کسانی در این ملک با جوانی صدام جنگیده بودند اینها به پیروزی بر پیری اش افتخار میکنند. لحظه ای شیرین بود وقتی شبکه های تلویزیونی تصویر دستگیری سردار فرتوت قادسیه را به دست سربازان آمریکایی نشان میدادند.درست مثل وقتیکه به اسطبل اسبانشان میروند،مردک نگون بخت را از درون سوراخی بیرون کشیده و معاینه و وارسی اش میکردند.نقل میکنند هنگامیکه طناب دار را بر گردنش حلقه زده بودند آخرین شعاری که داد مرگ بر ایران بود.اما خدا مرگ را برای دشمنان ایران خواست.اراده خدا وهمت همت ها بود که ایران ما بماند و او به جهنم برود.
3. اهالی سیاست معتقدند جنگ را سیاستمداران شروع میکنند و همانها به پایان میبرند.بعضی از آنها جنگ را دائمی وصلح را موقتی میدانند.به عبارتی از نظر آنان صلح فاصله کوتاه بین دو جنگ است.بعضی دیگر اما اصالت را به صلح داده و جنگ را موقت و زودگذر میدانند.
4.این روزها بسیاری از نا ملایمات روزگار غمگین اند.از فساد حاکمان،از آمار صعودی نرخ رشد طلاق،از افزایش میزان خودکشی،،از عدم درک متقابل نسل ها ،از تورم ،رکود و بیکاری،خشکسالی،تحریم،،اینکه یک نفر به اندازه سهم صدها هزار نفراز بیت المال منتفع شود همه از یک جنگ نابرابرحکایت میکند.گویا در برابر جنگ روزگار قرار گرفته ایم.تجربه میگوید نباید ناامید بود.همیشه راهی و بالاتر از همه خدایی هست.
مدارا...
ما را در سایت مدارا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 52